ملا حسين كاشفى سبزوارى

26

روضة الشهداء ( فارسي )

بىحكمتى غريب و حديثى عجيب نيست * شادى يك زمان و غم جاودان ما و چون روح در قالب آدم دميدند و از روى تعظيم مسجود ملائكه گشت و حوّا را از پهلوى وى بيافريده مونس روزگار وى ساختند فرمان در رسيد كه اى آدم « أسكن أنت و زوجك الجنّة » ساكن شو تو و زوجه‌ات در بهشت و بخوريد از ميوه‌هاى آن خوردن بسيار . به هر جا كه خواهيد برويد از هر گونه لباس به پوشيد و از هر لون طعام به نوشيد و گرد درخت گندم ( يا انگور يا كافور يا شجرة العلم ) نگرديد . شجرة العلم درختى بوده است در وسط فردوس جامع ثمرات لطيفه و مطعومات طيّبه و هر كه از آن بخوردى نيك و بد بدانستى پس آدم و حوّا در بهشت آرام گرفتند و ابليس بر حال ايشان رشك برده به وسيله طاوس و مار به بهشت درآمد و انواع حيله و وسوسه پيش آورد و به سوگند دروغ آدم و حوّا را فريب داد تا از شجره منهيّه تناول نمودند و لشكر بلا روى بديشان نهاد . آدم سلطان دار الملك بهشت بود متوّج به تاج عزّت و ملبس به حلّه كرامت غلمان و ولدان پيش آدم در مقام خدمت و رضوان و حوران نسبت به حوا در پايه ملازمت . بعد از أكل ثمره آن شجره فى الحال تاج شرف و افسر جلال از فرق ايشان درافتاد و حلل و حلى بهشت از بدن ايشان فرو ريخت ، برهنه مانده به حال خود در نگريستند و از غايت حسرت و نامرادى زار گريستند به جانب هر درختى كه مىشتافتند از ايشان صداى دور دور مىشنودند و از هيچ برگ نوائى نمىيافتند آدم از خجالت برهنگى به هر طرف مىگريخت و در پس هر درخت پنهان مىشد ، خطاب الهى رسيد كه « أ فررت منّى يا آدم ! » از ما مىگريزى اى آدم در جواب گفت بل حياء منك از شرم گناه خود سرگردان شده‌ام و چگونه از تو گريزم كه گريختن از حضرت تو ممكن نيست . كجا روم كه به غير از درت پناه ندارم * جز آستانهء لطفت گريزگاه ندارم عاقبت به برگ انجير خود را بپوشاند و فرمان رسيد كه از بهشت بيرون رويد آدم دست حوّا گرفته از بهشت روى به بيرون نهادند و هر دم آدم پىدرپى مىگريست كه شايد شب غم را مصباحى و آن دربسته را مفتاحى پديد آيد از هيچ جانب رايحه مرادى